وبلاگی برای ثبت لحظه های پسر عزیزمان محمد

9ماهگی

پسر عزیز و دوست داشتنی من، امروز شما 9 ماه تمام سن داری.  امروز صبح تو مرکز بهداشت دور سرت 44.5، قد 79 و وزن 10.300 اعلام کردن که البته مطمئنم یه مقدار خطای ناشی از پر بودن پوشک و شکم نازت هم توش دخیل بوده.

شما تقریباً از 8 ماهگی شروع کردی به چهار دست و پا رفتن و بعد دو هفته دیگه خیلی خوب این کار یاد گرفتی. اوائل به صورت شنای قورباغه چهار دست و پا میرفتی! اما بعد یاد گرفتی که پاهای قشنگت جدا جدا حرکت بدی. الان مدتی هست که کنار میز و مبل میگیری و خودت به حالت ایستاده در میاری. حتی خیلی خیلی کم قدم هم بر میداری در این حالت. انگار خیلی دلت میخواد زودتر مثل بزرگترها روی دو پا راه بری.

حالا خیلی به مامانی وابسته شدی. دوست نداری فاصلت با مامانی بیش از یک دست باشه! برای همین زیاد تو خونه چرخ نمیزنی و بیشتر فقط دنبال مامان و بابا راه میافتی. وقتی مامان از اتاق بیاد بیرون به سمتت انقدر قشنگ میخندی که همهی قشنگی های دنیا در برابرت کم میاره. 

یه مدت علاقه شما به شیر کم شده بود و غذا رو ترجیح میدادی. شما سلیقت خیلی مردونه هست. برنج و نون دوست داری با گوشت. غذاهایی مثل آبگوشت. اما لب به آبمیوه و حریره و فرنی و ... نمیزنی. با این همه ماست رو هم خیلی دوست داری. یه مسئله مهم تو غذا خوردن شما اینه که دستات باید همیشه مشغول باشه تا مامانی بتونه لقمه ها رو تو دهان شما کنه. کلا خیلی سعی داری مستقل باشی و حرف حرف خودته. 

محمد نازنینم من و بابابیی عاشقتیم. همه ی دنیا رو با شما عوض نمیکنیم:*

۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

عید غدیر و مهمانی خاله مهتا

برای عید غدیر مامان جون سارا دوره داشت و رفتیم ساری تا به مامان جون انرژی مثبت بدی. از دیدن مامان جون و آقا جون خیلی خوشحال شدی. با این که حدود 1.30 نیمه شب رسیدیم جیغ میزدی و خوشحالی میکردی. تا 3 هم نخوابیدی و به زور خوابوندیمت. صبح هم ساعت 6 بیدار شدی. به نظر میاد شما عاشق دستپخت مامان جون سارا و سوپش هم هستی. خودت لوس کردی و حسابی جولان دادی. آقاجون شما رو میبرد تو کوچه و مامان جون هم با یه ذره مظلوم نمایی شما کاسه غذا رو دو دستی تقدیمت کرد تا همش بریزی.

مادرجون  و بابابزرگ هم خیلی از دیدنت خوشحال شدن. بابا بزرگ هم شما رو به همراه پارسا کلی دد برد. دیشب وقتی بابابزرگ تماس ویدوئی گرفت زدی زیر گریه. انگار داشتی دلتنگی میکردی. خیلی سوزناک گریه میکردی. مامان طاقت دیدن اشکای شما رو نداره نفسم. مادر جون یه عالمه لباسای خوشگل برات خریده بود. که چند تاش افتتاح کردی و تو مهمونی ها پوشیدی. منتهی انقدر بی تاب بودی و خواب آلود که نتونستیم از شما عکس بگیریم:( این تنها عکسی هست که از این لباست داریم و تو ماشین در راه خونه خاله جون صفورا  و بعد خوردن آهن با پیشبند گرفته شده!! اما پیراهن پسرونه با شلوارک لی و کفشای قشنگت خیلی خیلی خیلی بهت میومد و دوست داشتنی تر شدی. همه مهمون ها از دیدن پسرک خوشتیپ به وجد اومدن.

دیشب هم خاله مهتا و عمو سعید مهمان ما بودن. شما هم مثل همیشه پسر خوش اخلاق خوش خنده و مهربون. سر سفره شام خیلی برای غذا تقلا میکنی. اما هنوز دندون نداری و نمیتونی خیلی چیزها رو نوش جان کنی.  این لباس هم که مادرجون برات خریده بود پوشیدی و به شدت سورمه ای به شما میاد:



اینم عکس یادگاری شما با خاله مهتا و عمو سعید که در آینده به این عکسشون کلی افتخار کنن:)



این رو هم خاله مهتا و همسرش زحمت کشیدن به عنوان یادگاری از مشهد برای شما آوردن:


پسر قشنگم هر روزی که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقت میشیم. امیدوارم همیشه سلامت، شاد، خوشبخت و بر قله ی موفقیت ها باشی.

۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

اضطراب جدایی

انتهای هفته گذشته عید قربان بود و دوباره ساری بودیم. هر بار که میری شمال پیش مادرجون و مامان جون سارا وقتی برمیگردیم یه کوچولوی دیگه میشی. انگاری کلی بزرگ میشی. حالا شما خیلی بازیگوش شدی و آروم و قرار نداری. برای هر چیز جدیدی خیلی خیلی خیلی ذوق میکنی. ذوق کردنی که مخصوص خود شماست و هیچ نی نی دیگه ای انقد قشنگ خوشحالی نمیکنه. حالا به من یعنی مامانی وابسته شدی. گاهی طاقت نداری یه لحظه هم ازت دور بشم و برم تو اتاق. هر روز بیشتر و بیشتر دوست داشتنی میشی. پسر عزیزم من و بابایی عاشقتیم. شما انرژی مثبت خونه ی مایی. وقتی باباجون از سر کار برمیگرده با ذوق شما و اولین نگاهت همه ی خستگی ها از تنش بیرون میره. اخه شما فوران انرژی مثبتی. حالا پسر عزیز دلم 8 ماهه شدی. امیدوارم در سلامت و تندرستی و با یه عالمه انرژی مثبت پر از شادی و خوشبختی سالیان سال تولدت جشن بگیری.





۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۳۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

دوره مامان جون سارا

اخر هفته دوره خانواده مادری نوبت مامان جون سارا بود و ما ساری بودیم. شما حسابی خوشحال بودی اخه مدت ها بود ساری نرفته بودی و حسابی از محیط جدید لذت بردی، هر چند فرصت نشد تو حیاط بازی کنیم. اما عمه جون و مادرجون و مامان جون کلی با شما بازی کردن.

مامان جون سارا باز هم برای شما لباسای جدید خریده بود. اخه خیلی شما رو دوست داره. بابابزرگ هم برای شما کلی انجیر و میوه های تازه خرید و فرستاد تهران تا نوش جان کنی و بزرگ بشی.

مدتی هست که عروسکانه تو خواب خودت به یک پهلو میکنی

اینم عکسای مهمونی


این لباس رو هم مثل لباس عکس قبل مامان جون سارا خریدن

۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

7 ماهگی

نفس مامان و بابا، شما دیگه هفت ماهت تموم شده. روز به روز دوست داشتنی تر میشی. این روزا صبحانه حریره خرما میخوری، ناهار حریره بادام، عصرونه گلابی و شام هم سوپ یا .... میتونی با روروئک بدون کمک حرکت کنی و تو خونه بچرخی. غلت میزنی و حسابیییییییییییییییییییی کنجکاو شدی. قسمت های مورد علاقه شما تو خونه قسمت سنتی خونه با قرآن و آینه شمعدون عروسی مامان و بابا و گل های خونه هست. در یک لحظه هجوم میبری به سمت گل ها و خیلی دوست داری برگاشون تو دستت بگیری. با کمک میتونی چهاردست و پا هم بری. اگه دستمون زیر شکمت نگه داریم تا یه مقدار وزنت کم بشه و یه انگیزه خوب هم داشته باشی شروع میکنی به رفتن. اما انگیزه دادن به شما یکم سخته. مرتب خودت تاب میدی و به نظر داری برا چهار دست و پا رفتن تمرین میکنی. فوق العاده خوش اخلاق، خوش خنده و مهربونی. رفلاکست هم خدا رو هزاران بار شکر میشه گفت کاملاً بهبود پیدا کرده. روزا میان و میرن و شما قد میکشی. کاش میشد لحظه لحظه ی بزرگ شدنت رو ثبت کنیم. دلم برای هر روزت تنگ میشه. 






کلاه و لباسی که مامان جون سارا برات خریده:



این هم کادویی مامان جون سارا هست:



 

 استخر توپ:)


روروئک:




عکسای کارتونی:








۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

نشستن

امشب وقتی مشغول چایی دم کردن برای افطار بودم، یهویی بابا جون صدام زد تا شما رو ببینم، دوست داشتنی ترین پسر دنیا بدون هیچ کمکی خیلی عالی و بی نقص نشسته بود. پسر قشنگم نمیتونی تصور کنی چقدر از دیدن شما تو این صحنه لذت بردم و خدا رو شکر کردم. شما همه ی قشنگی کره ی زمین هستی:)

عاشقتم.

۲۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۵ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

شب های قدر

هفته ای که گذشت برای شما خیلی شلوغ و البته پر از بازیگوشی و عالی بود. اول از همه یک شنبه خاله مهتا دوباره اومد دیدن شما. برای شما یه جغجغه هدیه آورد و یه عالمه با خاله مهتا بازی کردی. کلی هم کانالای خوب به مامانی معرفی کرد تا بازی ها و شعرای جدید امتحان کنیم. 


اینم از جغجغه:

غروب بابایی اومد خونه و پیشنهاد داد به جای فرداش همون شبانه راه بیافتیم.  همین کار کردیم و عازم ساری و منزل مامان جون و آقاجون شدیم.  وقتی رسیدیم مامان جون و عمه جون فاطمه داشتن بال دار میاوردن. اخه خیلی وقت بود شما رو ندیده بودن و حساااااابی دلشون تنگ شد. شما هم تا ساعت 3 نیمه شب بیدار موندی و احیا شب قدر به جا آوردی. صبحش هم ساعت 7 و 30 دقیقه دوباره بیدار شدی. اخه خیلی بابت ساری رفتن خوشحال بودی. 

شب همگی افطار منزل مادرجون و بابابزرگ دعوت بودیم. اونجا هم همه چشم انتظار دیدن روی ماهت بودن. بابابزرگ و آقاجون شما رو کلی دد بردن و حسابی دور دور کردی.

مادرجون هم برای شما یه سورپرایز داشت:

یه لیوان که هر طرفش یه عکس از زیباترین نی نی دنیا چاپ شده.

اینم طرف دیگه:

یه تدی بئر هم از مادرجون کادو گرفتی:


وقتی ساری بودی حسابی غذاخور شدی. هم شربت بهار نوش جان کردی و هم کاچی، یه ذره فرنی، هویج پخته و له شده، آب جوش! خربزه، زردآلو و امشب هم که آبگوشت رو افتتاح کردی!

دیگه برا خودت مردی شدی عزیز دلم. هوا خیلی گرمه و شما هم لخت و پتی با بادی میگردی. کپلی هات بیرونه و خیلی سخته که هر لحظه نبوسمت. 

هفته ی دیگه عید فطره و به امید خدا میریم سنگده. امیدوارم اونجا هم بهت خوش بگذره نفسم.

۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

شلوارک پوشیدن نفس:)

امروز مرزهای زیبایی جابجا شد:


دوست داشتنی ترین پسر دنیا حالا 5 ماه داره. حسابی بازیگوش شده و دیگه دوست نداره بخوابه. الان تقریباً شب ها حدود 10.30 یا 11 میخوابی. ولی با این همه هم چنان سحر خیزی و باعث افتخار مامانی و بابایی.
 امروز وقتی بیرون رفتیم انقدر توجهت به اطراف جمع شده بود که یادت رفت شیر بخوری. خیلی خیلی از آفتاب بدت میاد و شروع میکنی به اعتراض کردن. 
توانایی شما تو جیغ زدن خیلی بالا رفته و حسابی متخصص شدی. میتونی 1 ساعت تموم با صدای بلند به نشانه ی اعتراض و حوصلم سر رفته جیغ بزنی. گاهی وقت ها از بس جیغ میزنی فک کنم یادت میره اصلاً برای چی شروع کردی به جیغ زدن.
الان چند روز هست که سرما خوردی. اما مثل همیشه فوق العاده آقایی و گریه نمیکنی. فکر نمیکنم پسری به مهربونی و آقایی شما تا به حال به دنیا اومده باشه. تنها مشکلت اینه که دوست نداری مامانی بینی شما رو تمیز کنه و شروع میکنی به اعتراض کردن. اصلاً حساس شدی به صورتت دست بزنم. امیدوارم هرچه زودتر خوب خوب بشی. اخه هفته آینده قراره بریم ساری دیدن مادرجون وم امان جون و آقا جون و بابابزرگ... باید حسابی سرحال باشی تا از شمال بودن لذت ببری:)
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۱ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

شروع غذا و اولین رمضان

محمد عزیزم، حالا دیگه شما تسلط خیلی خوبی روی بدنت داری و به راحتی خودت رو 120 درجه یا حتی خیلی بیشتر میچرخونی و به چیزی که دوست داری نگاه میکنی. به راحتی سر و کردن و بالا تنت رو بالا و پایین میبری. کاملا متوجه پستونکت هستی و خودت با دستای نازنینت اون به دهان میبری. البته خیلی وقت هست که این کار بلدی. اما حالا تسلطت بیشتر شده. این فیلم مربوط به امروز هست و تلاش شما برای به دهان بردن پستونک:

 

 

با شروع ماه مبارک رمضان، غذای کمکی شما رو هم شروع کردیم. مقداری لعاب برنج و لرزونک. اتفاقاً مادرجون و بابابزرگ به همراه پسردایی شما تهران بودن و این شد که چند روزی مرتب مهمانی بودی و حسابی سرت شلوغ بود و بازیگوشی کردی. عکس هایی که در ادامه میبینی مربوط به27 و 28 اردیبهشت در منزل خاله مانا و خاله مریم هست.

 

این هم فیلم شما وقتی برای اولین بار لرزونک خوردی:

 

 

 

 

۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد

مولا

عزیز دلم، خاله مانا از هلند برای شما مولا هم سوغاتی آورده بود. اسباب بازی ای که بچه های هلندی خیلی باهاش بازی میکردن و کلی طرفدار داشت. به همین جهت با این که سنگین بود و اضافه بار میشد،ازش چشم پوشی نکردن. مولا باعث هماهنگی چشم و دست میشه و خیلی بازی مفیدی هست. اینم از عکسای امروز شما با مولا:

شما خیلی خیلی به مولا علاقه نشون دادی، اما نه به عنوان اسباب بازی. بلکه به عنوان دندون گیر ازش استفاده کردی. کلا شما شدیدا علاقه داری همه چیز بخوری و اگه چیزی گیر نیاری حتی شیرجه میزنی رو تخت و زمین تا گازشون بزنی. عزیز دلم امیدوارم زودی بزرگ بشی، بدون کمک بشینی و حسابی با اسباب بازی هات بدون کمک من بازی کنی.

این عروسک رو هم هفته ی پیش مادرجون به مناسبت نیمه شعبان به شما هدیه داده. 

به نظر میرسه خواب شبت هم داره هر روز کم و کمتر میشه و دیگه در طول روزها هم خیلی کم میخوابی. طوری که مامانی برای نماز خوندن هم به مشکل برخورده، چه برسه به کارای خونه یا درس خوندن.

حالا دیگه 4 ماه و 10 روزی که میگن رو هم طی کردی و به نظر میرسه یه مقدار زیادی هم به من یعنی مامانی رفتی. مثلا برای شیر خوردن خیلی عجله داری و اصلا صبور نیستی. اگه با دو تا میک شیر نیاد ناراحت میشی و شروع میکنی به اعتراض کردن و دیگه هم تلاش نمیکنی. از خودت بیخود میشی و کلی عدم آرامش نشون میدی. اما باید یاد بگیری که مثل بابا جون باشی. پر از آرامش و مهربونی.

۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مامانی و بابایی محمد